حتی طی کردن روال عادی زندگی برایمان غیر ممکن بود، زیرا که غول بی شاخ و دم اعتیاد زندگی را به کاممان تلخ کرده بود راه درمانی نبود و هر جا که میرفتیم مُهر بی درمانی اعتیاد را بر پیشانی ما میزدند و هر بار ناامید تر از قبل میشدیم تشخصیشها همه اشتباه بود .
حتی نمیدانستند ریشه این بیماری کجاست  از این رو همیشه راههای اشتباهی را جلوی پایمان میگذاشتند که هر روز به لب پرتگاه نزدیکترمان میکرد و چقدر دردناک بود .

آنقدر بی اعتنا شده بودیم که درد و رنج  را به جان دل میخریدیم و دم نمیزدیم اما از درون خودمان را به نابودی میکشاندیم فکر میکردیم راهی نداریم جز غصه خوردن با خود میگفتیم چه آینده ای درانتظارمان است حتی دیگران و اطرافیانمان هم گمان میکردند ما باید همیشه افسرد باشیم . قطعه شادی پازل زندگیمان را گم کردیم بودیم .


اذن صادر شد و به مکان مقدس و امن کنگره قدم نهادیم و
 سرود رهایی گوشمان را نوازش داد:

  نور ایمان آمد خصم دیوان آمد دیو بد نالان شد از تن گریزان شد .

معنای واقعی محبت را با تمام وجود لمس کردیم و شادی و نشاط از دست رفته به ما بازگشت، احساس جاری بودنِ زندگی ما را با خود برد و ما در مسیر کنگره جاری شدیم،  شادی از کنگره به  ماو از ما به همسفران و خانوادمان انتقال یافت و این چقدر لذت بخش بود .

با ورزش که با ما غریبه بود آشتی کردیم و زندگیمان را ساختیم .

" ببین کنگره با ما چه کرد از انسانهای فرو رفته در تاریکی و جهل چه ساخت ."

کنگره از تو ممنونم که لبخند را بر لبانم نشاندی و مسیر درست زندگی کردن را به من آموختی.